تبلیغات
هفت در بیست و چهار
دوشنبه 7 دی 1388

دور از نظر ماست اگر منزل این راه

   نوشته شده توسط: احمدی    

 

 

 

سلام

تو این روزای سراسر  شور و گاه خالی از شعور !! شعر "قیصر "بلند بلند تو ذهنم تكرار میشه .....

این حنجره، این باغ صدا را نفروشید
این پنجره، این خاطره‌ها را نفروشید

در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید

تنها، به ‌خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه ی راز خدا را نفروشید

سرمایه ی دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دست‌کم این آب و هوا را نفروشید



ادامه مطلب

چهارشنبه 25 آذر 1388

السلام علی الوتر الموتور

   نوشته شده توسط: احمدی    

 

                            

سلام

این پستم برای همه ی دوستام كه گرمای محرم تو وجودشون پیچیده و دلتنگشون كرده ، یه محرم با یاد گم شده ی گاه از خاطر رفتمون :

عصر یک جمعه دلگیردلم گفت: بگویم ،بنویسم ،که چرا عشق به انسان نرسیده است؟
چرا آب به گلدان نرسیده است؟
چرا لحظه‌ی باران نرسیده است؟
و هرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
به ایمان نرسیده است
و غم عشق به پایان نرسیده است.
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟
چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد
زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد...

خداوند گواه است دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است
ولی حیف نصیبم فقط آه است
و همین آه! خدایا! برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس؛ تو کجایی گل نرگس
به خدا آه نفس‌های غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم
زده آتش به دل عالم و آدم
مگر این روز و شب رنگ شفق یافته، در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده است؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم، بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت
نکند باز شده ماه محرم که چنین می‌زند آتش به دل فاطمه آهت
به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه!
بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی اجرک الله!
عزیز دو جهان یوسف در چاه
دلم سوخته از آه نفس‌های غریبت



ادامه مطلب

دوشنبه 2 آذر 1388

راستی چه قدر زود دیر میشود

   نوشته شده توسط: احمدی    

 

كردان هم رفت  ...   

و با مرگش زخمی شد در روح ایرانی٬ روحی که زمینه خطا را فراهم می کند و بعد خود را کنار می کشد که این  خطا تنها در یک جسم متجلی شود تا همگان بتوانند خود را از گناهی مبرا کنند که همه در شکل گیری آن سهیم بودند.جسمی که نتوانست این تجلی را تاب آورد باری شد بر دوش همگان تا در آئینه مرگ خود را ببینند. خودی تباه٬ خودی    که راه به خودآگاهی نمی کشد. مرگ تراژیک یک مدیر که سالها مدیریت کرد٬ امروز پاشنه آشیل جامعه ای شده است  که در افراد بجای علم و مهارت مدرک تحصیلی می جوید و بجای دروغ با دروغگو می ستیزد و تنها میم ها را می بیند٬ مدرک ام٬ مقام ام٬ ثروت ام و... در این میم ها جایی برای توانایی ام٬ مهارت ام٬ صداقت ام و... باقی نمی ماند و در این نقطه است که ما بجای شورش بر این ضمایر٬ یک فرد را قربانی می کنیم و زمانی که مرگ این قربانی فرا می رسد نمی دانیم با خود چه کنیم.

مرگ آن دیگری انسان را رو در روی خودش قرار می دهد. از یک سو از خود می پرسد وقتی انسان می میرد همه ضمایر مالکیت چه مفهومی دارد؟ امری موهوم که تمامیت فرد را از آن خود می سازد و از زندگی یک دام می سازد. از سوی دیگر نسبت ما با فرد مرده پرسشی انسان شناختی را طرح می کند٬ آیا وقتی همه می میریم و روزی جز جهان مردگان خواهیم بود؟چرا نمی توانیم در ورای دشمنی ها به تفاهمی برسیم که لحظات حیات را خواستنی تر می سازد؟

كافی بود تنها من ، تو و او باورمان می شد كه ....


تعداد کل صفحات: 14 1 2 3 4 5 6 7 ...