دور از نظر ماست اگر منزل این راه

سلام
تو این روزای سراسر شور و گاه خالی از شعور !! شعر "قیصر "بلند بلند تو ذهنم تكرار میشه .....
این حنجره، این باغ صدا را نفروشید
این پنجره، این خاطرهها را نفروشید
در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید
تنها، به خدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه ی راز خدا را نفروشید
سرمایه ی دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دستکم این آب و هوا را نفروشید
السلام علی الوتر الموتور

سلام
این پستم برای همه ی دوستام كه گرمای محرم تو وجودشون پیچیده و دلتنگشون كرده ، یه محرم با یاد گم شده ی گاه از خاطر رفتمون :
عصر یک جمعه دلگیردلم گفت: بگویم ،بنویسم ،که چرا عشق به انسان نرسیده است؟
چرا آب به گلدان نرسیده است؟
چرا لحظهی باران نرسیده است؟
و هرکس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است
به ایمان نرسیده است
و غم عشق به پایان نرسیده است.
بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟
چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟
دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد
زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد...
خداوند گواه است دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است
ولی حیف نصیبم فقط آه است
و همین آه! خدایا! برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...
عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس؛ تو کجایی گل نرگس
به خدا آه نفسهای غریب تو که آغشته به حزنی است ز جنس غم و ماتم
زده آتش به دل عالم و آدم
مگر این روز و شب رنگ شفق یافته، در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده است؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم، بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت
نکند باز شده ماه محرم که چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت
به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه!
بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی اجرک الله!
عزیز دو جهان یوسف در چاه
دلم سوخته از آه نفسهای غریبت
تبلیغات