Steve Jobs
کرم و پروانه
و کرم نمیداند که روزی به پروانهای زیبا بدل خواهد شد ...
فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست!
.............................
من
اتوبان نیستم از من گذر کنی
تنها کوچه ای بن بستم
می توانی بیایی و در من آواز بخوانی
رم نیستم همه راه ها به من ختم شود
میدانی مقدس ام
که عاشقان را در آن به دار می آویزند
آهسته !
صدایم نزن
خواب فنچ های روی شانه ام را می آشوبی ....
دلت شهر میخواهد
در من اما هیچ میلی به شهر شدن نمی انجامد
یک کوچه
تنها یک کوچه کافی است
که خانه ات را در آن بنا کنی
می ترسم
در من زنی است
که ناشیانه از عشق می گریزد
در من کودکی است
که به تماشای جهان می نشیند
در من شوالیه ای است که با خود به جنگ می ایستد
در من ....
اتوبان نیستم از من گذر کنی
تنها کوچه ای بن بست ام
میتوانی بیایی و در من آواز بخوانی
آهسته !
طوری که خواب پروانه ها را نیاشوبی....
پ.ن:
این نوشته ،شرح بی شرحی های من بود . دوستش داشتم وقتی در "دیازپام ِ فاطمه حق وردیان" خواندمش.
بهانه اول و آخر:
تو و بی تابی های این روزهایت .
بهانه ی بعد از آخرم:
روزهای خوب هم صحبت بودن با حمیده مهربان ، به بهانه همه ی آنچه این روزها با او آموختم و ایثار بزرگ پلوی شور به جای نُدلش ....
تبلیغات

